sara's Photoblog |
||
یادم نمی رود . . .Posted by sara (sari, Iran) on 16 May 2012 in Architecture. آن روز که دستت را در پشت گره کردیُ و ادا ادطوار های دخترانه ت را برایم به رخ می کشیدی نمی دانستی هر حرکتت برایم یک تلنگر است یک تلنگر برای اینکه دوستت بدارم آن روز که که با آن مانتوی صورتی کثیف، با آن چاک های بغلش و کفش های کتانی سفید و شلوار جین پاره پاره شده و یک شال با آن عینک آفتابی با قاب سفیدش مهمانم کردی یقینا و قطعا نمی دانستی که دوستت خواهم داشت و من به یاده آن سال ها در گندم زار دور از شهر دور از دود دور از بوق با تو از باریکه های راه می خواستم که خواهرم باشی ولی نمی دانستم چنین روزیست که خواهری را پیشکش خواهد شد و یادم نمی رود آن پرتگاه و آن نسیم سرد آن سکوت و آن نوای درد و یادم نمی رود آن واق واق سگ ها و صدا کردن ها آن دُورَم چرخیدن ها و خندیدن ها یادم نمی رود آن روسری بلند و کَج بسته آن موهای عجق وجق و بیرون جَسته یادم نمی رود آن کلاه حصیری را آن گُل های نقش بسته ی شیری را یادم نمی رود آفتابُ و دستش را آسمان ُ، ستارهُ ، وَصلش را
کمین برای گرفتنِ جوجه،توسط باز ها را *سارا آریا منش _ اردیبهشت 1391 *
http://ghabe7.blogsky.com/
Comments (1)
|
|